تبليغاتX
آنسوی دریاها
... وشبهای تبعید

خط صلیب

 بند نافهامان به دار گره خورده بود

روزی که به خشت نشستیم

در خاکی که بوی لاشه گرفته بود.

گریه هامان هجی هراس بود

                                    -  که هنوز هست –

و به هر تکان نامحرم دستی

چشمهامان ترس قی می کرد

                                     - که هنوز می کند-

 

 

روزی که آمدیم

آفت شغال زده بود به خاک.

هوا سرود زوزه بود و زمین سیاهه مرگ

و لالای مادر بیخ گوش

"که قیلوله دیو را بر نیاشوبد."

روزی که آمدیم

خیال درختهای سرو

 بار جنازه می داد.

 

هزاره هاست که می گذرد انگار

و من هزاره ها ساله ام انگار

که وحشت هزارها سال را بر دوش می کشم؛

که نفرین خاک را،

که ماترک پیشینیان من است انگار

که وحشت هزارها سال را بر دوش کشیده بودند

که خلوتشان ترکیده بود به هر تقه دری

                                               - که هنوز می ترکد –

که "آنکه به در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است."

 

                                                                               2 Aug 2008

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 9:7  توسط اهورا فرزام  | 

 

آنجا که قرار است تو نشسته باشی
صندلی هنوز خالی است
و می دانم
که آن گردن آویز آیه الکرسی
هنوز به تو نزدیکتر است از من.

هوا آن بیرون سرد است
و آدمهای میز کناری دارند
 توی دود سیگار
            -  که پیچ می خورد توی هوا
               و بالا می رود و می ماسد به بوی قهوه -
رد سرفه های  مرا می گیرند.


به شیشه بخار گرفته نگاه می کنم .
دو قلب آنجا،
همدیگر را در آغوش کشیده اند و یکی شان
هنوز نمی داند
که اگر سحرش دولت بیدار به بالین آمده بود
پس چرا جای تو اینجا خالی است.

قهوه سرد شد.
با شیر و شکر خواسته بودمش و "ستاره های سربی".
دخترک گفت اینجا کسی ستاره "سرو" نمی کند  اما.
"بی خیال قهوه!"
سرفه هایم را برمی دارم و می زنم بیرون
که با خیابان
"من و هجوم گریه" بخوانیم امشب.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:52  توسط اهورا فرزام  | 

این اولین سروده غربت نیست، فقط چون دوستش دارم خواستم که اول باشد:


صدای چرخ چای*
پیچ می خورد توی رعد و برق،
و باران
تن عریان زنی را
که ایستاده است توی تابلوی ایستگاه، می شوید.
قطار
از آنسوی بند 209
آرام سر می خورد و لگد می زند به نوار مقوایی زیر در*
که یعنی
از توالت خبری نیست.


دلم می خواهد
بطری خالی آبجوی جلوی پایم را
با لگد
پرتاب کنم به سکوی روبرویی، اما
جرات نمی کنم
و جرات نمی کنم حتی
از دریچه به عمد باز مانده در سلول
نگاهی بیاندازم گذرا
به راهروی خالی بند.


در نیمه باز می غرد:"صبحانه!"
لیوان پلاستیکی ترکدار را برمی دارم
تا آزادی چند قدمی ام را بشمارم.
تمام چای جاری می شود روی سکوی ایستگاه قطار
زیر پای زن عریانی که باران
تنش را شسته بود.


نفیر تک تیرهای تپه
سوت بدرقه قطار می شوند که حالا
پاورچین از انتهای راهرو
می رسد پشت در و دریچه را
به روی نگاه نگرانم می بندد.


پاهای برهنه ای
روی زمین خیس می خندند.
از زیر چشم بند نگاهشان می کنم.
صدایی می گوید:
"زبانت را از کف پایت می کشم بیرون."
خنده ها
چرخی می زنند توی حسینیه و از پله های آهنی
پرت می شوند پایین.


می پرسد:"اهل کجایی؟"
  به کُرکهای بور شقیقه اش نگاه می کنم.
شک دارم بداند "اوین"* کجاست.



*چرخ چای: میزهای فلزی چرخداری که توی بیمارستانها هم هست و با آنها وسایل صبحانه را از این اتاق به آن اتاق می برند.
*نوار مقوایی:سلولهای بند 209 توالت ندارند. توی هر سلول یک نوار مقوایی به رنگهای جیغ هست که هر وقت بخواهی بروی توالت آنها را از زیر در سر می دهی بیرون که نگهبان ببیند و بیاید در را باز کند، چون حق صدا کردن نداری. طبیعی است که ممکن است نوار اصلا دیده نشود!
*اوین:هتلی در تهران.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:51  توسط اهورا فرزام  |