خط صلیب
بند نافهامان به دار گره خورده بود
روزی که به خشت نشستیم
در خاکی که بوی لاشه گرفته بود.
گریه هامان هجی هراس بود
- که هنوز هست –
و به هر تکان نامحرم دستی
چشمهامان ترس قی می کرد
- که هنوز می کند-
روزی که آمدیم
آفت شغال زده بود به خاک.
هوا سرود زوزه بود و زمین سیاهه مرگ
و لالای مادر بیخ گوش
"که قیلوله دیو را بر نیاشوبد."
روزی که آمدیم
خیال درختهای سرو
بار جنازه می داد.
هزاره هاست که می گذرد انگار
و من هزاره ها ساله ام انگار
که وحشت هزارها سال را بر دوش می کشم؛
که نفرین خاک را،
که ماترک پیشینیان من است انگار
که وحشت هزارها سال را بر دوش کشیده بودند
که خلوتشان ترکیده بود به هر تقه دری
- که هنوز می ترکد –
که "آنکه به در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است."
2 Aug 2008
آنجا که قرار است تو نشسته باشی
صندلی هنوز خالی است
و می دانم
که آن گردن آویز آیه الکرسی
هنوز به تو نزدیکتر است از من.
هوا آن بیرون سرد است
و آدمهای میز کناری دارند
توی دود سیگار
- که پیچ می خورد توی هوا
و بالا می رود و می ماسد به بوی قهوه -
رد سرفه های مرا می گیرند.
به شیشه بخار گرفته نگاه می کنم .
دو قلب آنجا،
همدیگر را در آغوش کشیده اند و یکی شان
هنوز نمی داند
که اگر سحرش دولت بیدار به بالین آمده بود
پس چرا جای تو اینجا خالی است.
قهوه سرد شد.
با شیر و شکر خواسته بودمش و "ستاره های سربی".
دخترک گفت اینجا کسی ستاره "سرو" نمی کند اما.
"بی خیال قهوه!"
سرفه هایم را برمی دارم و می زنم بیرون
که با خیابان
"من و هجوم گریه" بخوانیم امشب.